بغض
نویسنده :
حسین میرمرتضوی::
18/4/90:: 9:59 عصر
بگذار تا بغضم اشک نشده بگویمت
من حالا به حقیقت خیلی چیزها شک می کنم ...
شدم از آن آدم هایی که آنقدر دیده و کشیده
...
که دیگر هیچ چیز حتی
حتی احساسی که داشتم دچارش می شدم
را نمی شود از چشمانم خواند ...
عزیزم !
بگذار حقیقتی را بهت بگویم ...
.
.
.
این روزها هیچ چیزی مرا آویزان زندگی نمی کند ...
ح .م آشنا
مرا با چشمانی باز ببوس...
تا ببینی من زیادتر گریه می کنم...
اما کمتر جا می زنم!
مرا با چشمانی باز ببوس....
... تا در نگاهم اندوه را نیز ببینی....
شاید روحم را در پس جسمم ببینی
شاید در چشمانم خودت را پیدا کنی ...
زنی که با چشمانی کاملا باز
مردی را عاشقانه می بوسد
ح .م آشنا
آهو
نویسنده :
حسین میرمرتضوی::
19/1/90:: 9:47 عصر
تو شمعی و منم پروانه تو
شرابی و منم پیمانه تو
دوچشمان تو دامی بهر آهو
و من آهوی دام افتاده تو
ح.م.آشنا
تصویر تو
نویسنده :
حسین میرمرتضوی::
6/9/89:: 7:16 عصر
تمام امشب را مثل هرشب...
به تو فکر خواهم کرد...!
میان سکوت کوچه ها...
و پائیزی که بر زمین نشسته..
به تصویر تو خیره خواهم شد
وآرام آرام...چکه خواهم کرد
روی تمامی خاطراتم....!
ح.م.آشنا
شانه مردانه
نویسنده :
حسین میرمرتضوی::
29/4/89:: 11:15 عصر
دوستت دارم پریشان،شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم،دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم ،بسوزان!عشق کن!
تو که شاعر سوختی،پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود.
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو!از چاردیواری درآ !
دردل من قصر داری خانه میخواهی چه کار؟
خرد کن آئینه را،در شعر من خود را ببین!
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن!
کریه کن،پس شانه مردانه میخواهی چه کار؟
ح.م.آشنا
عصیان
نویسنده :
حسین میرمرتضوی::
12/3/89:: 2:49 صبح
ذات من معلوم بودت از چه اینسان آمدم؟
آفریدستی ،زبانم لال،چشمت کور بود؟
ای جهان!ار من نمیبودم،طبیعت نقص داشت؟
ای فلک !گر من نمیزادی ،اجاقت کور بود؟
انکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داشت..!
از چه کرد این آفرینش را؟مگر مجبور بود؟!
اشک
نویسنده :
حسین میرمرتضوی::
11/12/88:: 7:46 عصر
نگذار اشکهات رو ببینم..!
تا که از غصه بمیرم..!
برای اون دو تا چشمهات
دو ستاره درخشان..
خوشه ای تازه می چینم..
امّا بی بارون چشمهات
امّا با خندرو لبهات...!
نگذار شیشه نگاهت...
مات بشه ..با بارون اشک..
ابرای ماتم و رد کن
نگذار اشکهاتو ببینم....!
آخه از غصه میمیرم....!
ح.م.آشنا
لیست کل یادداشت های این وبلاگ